خانم دکتر میگه امروز یه مریض آوردن اورژانس. یه پسر ۲۵ ساله شیشه مصرف کرده و بعد مادرش رو شیطان تصور کرده و خواسته کورش کنه... بینی و فک مادر رو شکسته و مادر هر دو چشمش رو از دست داده. نوشته سختترین لحظه سکوت محض مادر بود.
یه دختری زیرش کامنت گذاشته این مادر قبل از اینکه چشماش رو از دست بده چشماش رو از دست داده بوده... که جلوی رفتارهای بد بچهش سخت نایستاده!
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
یه روزی هم یه آقایی توی مترو حس کرد به به چه خانمی چه چیزی! هیچی... با کلی حجب و حیا دنبال ما راه افتاد و دم خروجی مترو بهمون رسید و بالاخره با کلی خجالت فرمود: ببخشید خانم می تونم باهاتون صحبت کنم؟!
از اونجایی که عادت به شنیدن یک چیزی دارم پرسیدم شما متولد چه سالی هستید؟ گفت فلان. گفتم من ۴ سالی از شما بزرگترم. یه کم فکراش رو کرد و گفت آره چهار سال دیگه خیلی زیاده. بعدم رفت.
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
کبریت و آتش دست ما نیست... اما ما محافظان خوبی هستیم/ میتوانیم باشیم ( اگر بخواهیم) برایش!
+ چقدر دوریم. چقدر!
++ چقدرتر، که چقدر دیر دیده ام. خودم را. در آئینه.
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
پژوهشکده زعفرانیه به آز آموزشی پیام داده که چند تا نیرو میخوایم برای PCR در مورد بررسیهایی که در حوزه کرونا داره انجام میشه. هیچ هزینه ای به پژوهشگر قرار نیست داده بشه و احتمال آلودگی هم هست. کلی فکر کردم که: " من اگر بنشینم، چه کسی برخیزد " و پیام دادم که من میام.
میگه اوکی. ولی دخترها باید رضایتنامه پدر داشته باشن...
+ متاسفانه تو رودربایستی کسانی که رفتن جان دادن برای این مملکت، مدتهاست که کاری که باید بکنیم رو انداختهایم پشت گوش!
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی
نگران نشید، خبر بدی نیست. یک سه هفته ای دسترسی به اینجا برایم احتمالا مشکل دار خواهد بود و کلا بذاریم روی حساب اینکه دسترسی ندارم صحیح تره.
مواظب خودتون باشید کلی، این مدت که نیستم... :)
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی